تبليغاتX
سپید

سپید

تا شقایق هست زندگی باید کرد

میخواستم وبلاگمو از بیخ و بن ریشه کن کنم ولی نگار پشیمونم کرد. گفت: "بزار این وبلاگت یه گوشه باشه جات رو که تنگ نکردهُ پشیمون میشیا" . منم دیدم راست میگه. حالام دارم میرم. شاید یه روزی به سرم زد و برگشتم ولی اون روز کی میاد معلوم نیست .

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند

خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:56  توسط نگار  | 

چشمانم را گشودم . جای جای اتاق را نظاره کردم آنجا کجا بود؟ پروردگارا من در کالبد چه کسی قرار گرفته ام؟مادرم کیست؟ وظیفه ام در این دنیا چیست؟دقیقه هایی در تفکر سپری کردم .تااینکه زنی روربه رویم قرار گرفت اولین باری بود که به او نگاه می کردم .او که بود؟

 

 

به چشمان زیبایش نگریستم در اعماق چشمانش پاکی موج می زد و در چهره ی شادابش مظلومیت را یافتم . پروردگارا چشمانم یارای دیدن فرشته ای نورانی چون او را نداشت خدایا گویا او همان فرشته یست که صحبتش را کردیم همانی که بالهای نیلگونش را می گشاید تا از من محافظت کند.تا به من لبخند بزند  عشق بورزد و واژه ی عشق را بیاموزد و همراه من برای بازگشت نزد تو باشد.  پروردگارا به یاد دارم وقتی که برای سفر آماده می شدم از تو خواستار نام او شدم و تو گفتی نام او اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا زنی ! طنین صدایش در فضای تهی قلبم پیچد : مادر .

 

 

آری او مادر بود.  مادری که نامش بهترینها را تداعی می کرد . مادری ابستن که در ریگزار های تنگ و تاریک زندگی خود وپاره ی وجودش به سوی افسانه های آسمانی افسون شده است .تا با عروجش دری بگشاید به روی چشمان کودک خود از فراق پروردگارش. مادری که نه ماه انتظارم را کشید مادری که با لب های خندان از من استقبال کرد مادری که دستانم را در دستان لطیفش قرار داد وبه من راه رفتن را آموخت و اکنون دستانم را گرفته و مرا از گذرگاه تاریک زندگی عبور می دهد و در دست اندازها  مرا به آغوش گرم خود می گیرد تا بر زمین نیفتم .

به جاست اوکه همچون الهی ایثارست در این موعد زیبا بسی اکرامش داریم .

 

 

 پ.ن:تقدیم به تمام مادران گرامی از جمله مامانی خودم

پ.ن ۲:این متن رو خودم نوشتم اگه جایش مشکل داشت خوشحال می شم یاداوری کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:15  توسط نگار  | 

 

  

قطار می رود

 تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های قطار رفته

تکیه داده ام

                                                          قیصر امین پور

 

 

در نهایت سرور می خوام بهترین شادیم رو با همه ی شما تقسیم کنم ...واقعا نمی دونم به خاطر این موهبت الهی چطوری شکرگزار باشم ...یعنی تموم شد ...وای سپاسگزار تو را ای بار پروردگار هستی که  وجود مرا مالامال از شعف کردی ....و امتحانات مرا با هزار حرص و آز به پایان رساندی ...

 

متن بالا رو زیاد جدی نگیرین این ها به خاطر یه سری مشکلات و اختلالات مغزیه که من باهاش دست و پنجه نرم می کنم . حالا هرکی ندونه فکر می کنه که من چقدر از درس متنفرم.

 البته  زیاد نمی شه به این خوشحالی دامن زد چون من از 24 تیر بازم به مکتب می رم و آغاز روزهای خر زدنه .

اما مصرانه می خوام این مدت رو با نوشتن و طراحی و سه تار پر کنم دلم نمی خواد فقط خودمو سرگرم درس کنم . دیشب نشستم و همه ی نوشته هامو خوندم هر روز بیشتر به این پی می برم که چقدر متنامو و نوشتن رو دوست دارم. یه متن به اسم مادر دارم که روز مادر براتون می زارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:48  توسط نگار  | 

 

                         

Ø      بال هایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم .تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی  .

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم .انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :راستی ,چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید,اماباز هم خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی ست .انسان دیگر نخندید.انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور, یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگر را هم می شناسم که پرزدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هردو برای تو بود, اما تو آسمان را ندیدی .

راستی عزیزم : بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!

 

 

 

 

 

Ø      تو رفته ای و گلها هنوز نمی دانند

                                   که می خندند

ستاره ها

                                  که چشمک می زنند

و شاخه ها

                                 که در باد می رقصند

تو رفته ای و ابرها نمی دانند

                                که نمی بارند

و سنگ ها 

                                که نمی گریند

تو رفته ای و جهان گیج است

              گیج که تا هنوز نمی دانند

 

 

 

 

 

 

Ø      وقتی....

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت

 من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

وچه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است,

مثل تنها مردن!

                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:35  توسط نگار  | 

یه روز سر کلاس نشسته بودیم. اونم چه کلاسی: زبان بودnerd ... سر کلاس در مقادیر زیادی حوصله م سر رفته بود yawn . همینجوری بدون هیچ گونه هدف خاصی در کیفم رو باز کردم  داشتم دنبال یه وسیله ی سرگرم کننده میگشتم که یهو یه شی گرد و نارنجی و آبدار و خوشمزه رو دیدمdrooling. منم که از هر چی بگذرم از شیکم نمیتونم بگذرمdancing. یه نگاه به معلم بدبخت انداختم که داشت گلوش رو به خاطر ما پاره میکرد . زیر لب یه  " لعنت بر شیطون" گفتم و در کیف رو بستمnot talking. تموم سعی م رو کردم که به حرفای معلم نگون بخت یه کم توجه کنم اما زهر خیال باطل . دیدم اینجوری نمی صرفه خیلی فسفر میسوزه من باید این فسفرا و انرژی رو برای کارای مفیدتر بزارم rolling on the floor... یه نگاهی به بچه ها انداختم و گفتم واقعا اینا دارن به درس گوش می کنن؟surprise چقد معلم حرف میزنه . میخواستم بهش با صدای بلند (بلکه همه از چرت در بیان) بگم فارسی حرف بزن جوابتو بدم چرا انگلیسی حرف میزنی؟ thinking  یهو دوزاری م افتاد که سر زنگ زبانی م نه وسط جالیز big grin... خلاصه دیدم اینجوری نمیشه باز دوباره در کیفم رو باز کردم و پرتغاله رو اوردم بیرون شروع کردم به پوست کندن . اصلا و ابدا حواسم نبود که یه حسی هست به اسم حس بویایی و ممکنه به طور کاملا تصادفی معلمه بوی پرتغال رو اسمشمام کنهnot talking . حالا معلمه بخوره تو سرم بچه ها رو بچسب                                                                                     ما کلا ۴ تا دوستیم: من و فریبا و زهرا و سپیده. اعضای گروه مافیا raised eyebrow... سنگینی نگاه سه نفر رو احساس کردم. یه نگاهی بهشون انداختم و دیدم همه ای جورین: .  به هر کدوم یه پره از پرتغال رو دادم که ساکت بمونن در واقع حق السکوت دادم (همون رشوه ی سابق) اونام شروع کردن به خوردن پرتغال. بوی پرتغال توسعه پیدا کرد و اون ردیفیا شروع کردن چپ چپ نگاه کردنwhistling. نمیدونم اینا که تا دو دقیقه ی پیش کپیده بودن چرا یهو بیدار شدن؟thinking دیدم پرتغاله. باغ پرتغال که نیست اینجوری پیش بره به هیشکی هیچی نمیرسه . شروع کردم به تیکه کردن هر پره... آخرش به هر کی یه تیکه از یه پره ی پرتغال رسید hee hee. خلاصه بعد از گذشت یه ربع دیدم هر کی از تو کیفش یه پرتغال در اورده. پوست پرتغالا هنوز مونده بود dancing. دیدم معلمه پشتش به ماست. منم با یاسمن کار داشتم. کارمم خیلی واجب بود. داشت شکلات میخورد میخواستم بگم به منم بده bring it on. یه تیکه پوست پرتغال انداختم طرفش... سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم شکلاتم رو میخوردم که یه لحظه سرم رو اوردم بالا و دیدم هوا بد نارنجیه surprise. بچه ها به طرز خری رَم کرده بودن! big grin از این طرف پوست پرتغال میرفت از اونطرف پوست پرتغال میومد. آخراش دیگه بچه ها پرتغال رو له میکردن و به صورت درسته پرت میکردن یه همدیگه . خدا رو شکر بچه ها عکس العملشون سریع بود و تا معلم روش رو برمیگردوند به سمتمون هوا سفید میشد و همه با ظاهری مظلوم و درس خودن بهش نگاه میکردن . معلمه دوباره پشتش رو میکرد به ما که بقیه ی درسش رو بده روز از نو میشد روزی از نو ...  

پ.ن: اصلا فکر نکنین که من دوبار کیفم رو باز کردما . اگه این فکر رو کردن باید بگم سخت در اشتباهین. اصلا به قصد زنگ زبان پرتغال اورده بودم وگرنه توی زنگ تفریح که صفایی نداره!  اینم میدونم که معلمه فهمیده بود ولی به رومون نمی اورد . اخه خیلی معلم مهربونیه... این یکی از قشنگ ترین خاطره های دبیرستانه که هیچ وقت فراموشش نمیکنم

پ.ن۲: عید همگی مبارک  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:44  توسط نگار  | 

سرم خیلی شلوغه ... ساعت 6 داغون و نفله و جنازه می رسم خونه و راه به راه می رم تو تختم... خوابیدنم با خودمه ولی بیدار شدم با خداست ... طبق شواهد به دست اومده و نظر خواهی ای که از دیگران کردم من نمی خوابم بلکه به عالم ملکوت می پیوندم و بعدش دوباره پا  به این دنیای خاکی می زارم... من بیدار شدنم یه کم از نگار خشونت بارتره ... یعنی با لگد و اینجور چیزا بلند می شم  و تازه اگه طرف صبر ایوب داشته باشه و اعصاب پولادین...

 

 بعد از این که بیدار می شم باید بشینم بلانسبت خر درس بخونم و تازه تموم نمی شه  و باید ساعت 3 و 4 صبح بیدار شم و بقیه ی درسام رو بخونم ... نمی دونم رشته م تجربیه یا ریاضی؟ بابا بچه های ریاضی کمتر از ما فیزیک کار می کنن. خورد و خوراک عین آدمیزادم که ندارم. وعده های غذایی م دور از آدمیزاده ... توی زنگ تفریح  که اصلا وقت نمی کنم چیزی بخورم.. بابا کارای مهمتری دارم... من تقلب ننویسم کی بنویسه؟ این میزا که نمی شه سفید بمونه... در کل توی روز یه وعده غذا می خورم... صبحونه که تعطیل... ناهارم که توی مدرسه م و در حال نوشتن تقلب روی میز... ساعت 4 و 5 که می رسم خونه( خدا رو شکر ساعت رسیدن خونه م هم که متغیره معلوم نیست کی می رسم خونه...) شاید شاید یه غذایی نیمچه غذایی بخورم.. شام هم که تعطیل   ...

حالا بگذریم خیلی ناله شد این پستم   ....

دیگه این که اصلا وقت سر زدن به کسی رو ندارم یعنی الان که اومدم کامپیوتر رو روشن کردم داشتم نیم ساعت این گرد و خاک و گل و شن و ماسه  (یکی من رو بگیره دارم زیادی کولی بازی در میارم ) رو از روی کامپیوتر  پاک می کردم ... اصلا وقت ندارم بیام... پس شرمنده اگه به کسی سر نزدم... دلم برا همه ی وبلاگا تنگ شده . از این به بعد هم سعی می کنم بیشتر بیام.

حالا این برنامه ی زمان معمولی م بود  الان که وقت امتحاناس امتحان رو می دم و میام خونه . با اینا حال بازم بلانسبت جنازه م .

چندینتا از امتحانامو دادم ولی زیاد راضی نیستم   دیگه نمی دونم چه جوری درس بخونم    . به قول معلمام باید کرم کتاب بشم و توش بلولم  یا این که کتاب رو بجوم . مث قضیه ی دینی شده. من درس دینی م رو دوست دارم. با این که باید تا شماره ی صفحه ها و فهرست رو حفظ کنیم اما خوشم میاد و هر موقع معلمه ازم یم پرسه بچه ها م گن: نگار کتاب رو جویدی؟ تفش کن

 

یه خبر خوشحال کننده قصد دارم کل حافظ رو حفظ کنم الانم یه کمی ش رو حفظم   یعنی حدودا جز 1 و 2 ... آهان اون قرآن بود که جز جز بود   حافظ ترتیب خاصی نداره ...

 

 

این یکی از شعر هایی که حفظ کردم و خیلی خیلی قشنگه   البته این نظر منه :

 

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد         چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت            آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار          طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر                   وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب            نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد    

آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی                   کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت      یار دیرینه ببینید که بایار چه کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:7  توسط نگار  | 

نگار قشنگم

دور و ور شب یلدا بود که با هم همسایه شدیم . حدود ۴ سال پیش بود . ۴ ساله که من و تو همدیگه رو می شناسیم. اما دوساله که یه دوستی عمیق داریم . اون اوایل که اومده بودین فقط به مامانم می گفتم هیشکی مث مژگان نمی شه . فکر نمی کردم بعد از این که مژگان از این جا رفت بتونم با کس دیگه ای دوست باشم . اما تو خلافش رو بهم ثابت کردی   . چون با تو خیلی صمیمی تر از مژگانم  . مژگانی که بیشتر از یه ساله که ندیدمش .

بعد از این که دو سال با هم دوست بودیم احساس کردم که دیگه می شناسمت و بهت اعتماد کردم و شدی دوست صمیمی م   اما وقتی یه کم از دوستی صمیمی مون گذشت فهمیدم که اصلا نمی شناسمت!   خیلی برام عجیب بود. فکر کنم تو هم همین احساس رو داشتی نه؟  آخه نه من اون جوری که بقیه فکر می کنن هستم و نه تو اونجوری که نشون می دی هستی. اوایل سال تحصیلی خیلی با بچه ها صمیمی نبودم چون من رو نمی شناختن و فکر می کردن که از اونایی هستم که شادی شون رو بهم می زنم و فقط به فکر درسم و اهل بگو و بخند نیستم .اما الان دیگه می شناسنم ... خیلیا به این جور افراد می گن دو رو ... اما من با این حرف مخالفم . من و تو هیچ کدوممون دو رو نیستیم. فقط سفره ی دلمون رو پیش هر کسی باز نمی کنیم ... هیچ کس نمی تونه به راحتی من و تو رو بشناسه . اینم یکی دیگه از نقاط مشترکمون .

الان دوساله که من و تو با هم خیلی صمیمی هستیم . هر موقع دلم می گیره تو تنها کسی هستی که کنارمی و درکم می کنی. امیدوارم که بتونم به همین خوبی درکت کنم .

می بینی چقدر طول کشید که با هم صمیمی شدیم؟ دو سال تمام... چقدر زیاد... اما بعدش یه اعتماد و دوستی عمیق بود... عمیق ترین اعتماد ممکن

بازم توی تابستون به اندازه ی الان با هم خوب نبودیم. بازم خیلی از حرفای ناخواسته مون باعث رنجش طرف مقابل می شد اما به روی خودمون نمی اوردیم تا این که یه دعوای سخت یه ماهه کردیم... یادته؟ چقدر سخت بود... چقدر گریه کردم... گریه کردم چون فکر می کردم هنوزم که هنوزه نمی شناسمت... اما بعد از یه ماه فهمیدم که این جوری نبوده ...

دوباره با هم دعوامون شد. ولی دعوای خیلی خوب و لازمی بود. می گم لازم چون هر کدوم فهمیدیم که چقدر برای اون یکی ارزش قائلیم و منم فهمیدم باید یه کم دیگه بگذره تا بتونم صد در صد درکت کنم . الان دیگه هر چی بگی می فهمم منظورت رو. مدت زیادی نگذشته اما برای محکم شدن دوستی مون مث صد قرنه

الان وقتی تو فکری به خوبی می تونم بفهمم که داری به چی فکر می کنی و تو هم می تونی حالت های من رو درک کنی

 بعد از این که فهمیدم که برات ارزش دارم و به تو هم یادآوری کردم که برام خیلی ارزش داری دیگه نمی زارم که هیچ چیز دوستی مون رو خراب کنه. هیچ چیز و هیچ کس     

دلم می خواست دقیقا اون روزی که با هم دوست شدیم رو جشن بگیرم. اما تاریخ دقیقی نداره . دوستی ما از این دوستیای یهویی نبود. یه دوستی تدریجی ای بود ... تاریخ دوستی ما به اندازه ی گذشت دو سال از عمرمون بود ... دوسالی که تنها بودیم اما بعد از این دوسال یه دوستی عمیق و عالی بود

نگارم خیلی دوستت دارم. بدون که برام به اندازه ی یه دنیا ارزش داری

 

 من و نگار!

نویسنده: نگار  (این نگار نه ها. این نگار  :  http://www.negar72.blogfa.com/ )

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:41  توسط نگار  | 

 

 

خورشید گرد زعفرانی رنگش را بر روی گیسوانم می افشاند و تلالو خود را به نمایش می گذارد گوی آتشینی که قلب ابرها را شکاف داده و خود را طرح آن کرده عرصه ی بیکران آسمان از شرق تا غرب از شمال تا جنوب گواه پر کشیدن مرغابیان عشق است و آنگاه که دست مهربان روز در دستهای شب قرار می گیرد آن را به سمت دنیا سوق می دهد و روز خویش را از بازی سرنوشت برای دقایقی اندک محو می کند

 

 

شب که مظهر خاموشی ست از دیدن عظمت عشق قطره قطره اشک می ریزد, اشک شب بر روی گونه هایم سرازیر می شود تمام مسافت قلبم را می پیماید.  ماه روشنیش را برای نگریستن افزون می کند اگر ماه زیبایی عشق را نبیند از آتش دوری  آن می سوزد  و هرگز مانند مروارید نمی درخشد , پس آنگاه که ماه ناظر عشق شد درخشید.  نوازش باد هوا را مملو از عطر خوش نرگس می کند.

 

 

پروردگارا نمی دانم که چرا طبیعت با همه ی کرامتش در برابر عشق حقیر است  هر کدام از عظمت عشق درمانده اند از این شکوه لبریز   ا شک هستند تمام وجودم مالاما ل از حس پرکشیدن است . پروردگارا من بنده ی تو بنده ای که خودت او را خلق کردی بنده ای که هرگز نتوا نست چشما نش را برای دیدن حضور تو باز نگه دارد.

آری خدایا من همانی هستم که با همه ی غرور و خودخواهی خواسته هایم را از تو طلب کردم  اما این طبیعت قحار در برابر تو زانوی دنائت خم کرده برای حس کردن حضور تو سخاوتمندانه عمل کرده  آنگاه من که روحم با اندکی از روح تو آمیخته شده  در سیاهی شب های تار خلوت خویش گم گشته ام غرور سراپای  وجودم را فرا  گرفته  و دستهایش را بر روی بینایی قلبم گذاشته  و از باز کردن بال های طلا یی عشق مرا منع می کند و من هنوز معلق بین زمین و آسمانم بین اینکه عاشقم یا مغرور

 

 

و افسوس بر من که عشقم را با غرور مزین کرده باشم  . نه نمی خواهم  پروردگارا نمی خواهم آن گونه که قلمم بر کاغذ آورده, باشد نمی خواهم دست تاریک خاموشی بر سینه ام تقلا کرده باشد .

 

می خواهم مانند بیدی باشم که با وزش عشق به هر سویی روانه کردم.

 

خدایا پلک هایم را بر هم نهاده ام و صدایی  از اعماق وجود لبان سرخم را می گشاید  و فریاد می زند که بی عشق نمی تواند  آری حذر از عشق ندارد  اما غرور سنگ سارش می کند  و روحم از جدال  عشق و غرور در تلاطم است در جستجوی ماوایی ست  که آرامش سلب شده اش را باز گیرد  اما برای بار دیگر هم غرور اجازه نمی دهد

 

اکنون از تو می پرسم ای شنونده ی تمام سخنان وجودم  آیا هم اکنون غرور در وجودت رخنه کرده آیا دریچه ی قلبت را بر روی آن گشوده ای ؟ جایگاه عشق را متعلق به غرور کردی ؟  اگر اینگونه است,  به آسمان بنگر به ابر ها که در هر حالی برای به آغوش کشیدن ماه آماده است با دیدن ماه شروع به آواز خواندن می کند پس این گونه است که رعد به وجود می آید روز ها از غم فراق ماه قطره قطره اشک می ریزد پس این گونه است که شبنم درخشندگی خود را روی گونه هایت به نمایش می گذارد . آیا بس نیست  به اطرافت  به زمین به آسمان  به  گل به بارون و به خدا بیندیش  آنگاه است که عشق در وجودت جریان یابد.

پی نوشت: من و نگار با هم آشتی کردیم . البته از اولش سوتفاهم پیش اومده بود

پی نوشت ۲ :این یکی از انشاهامه ممنون می شم نظرتون رو در موردش بگین.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 19:53  توسط نگار  | 

یکی دو سال پیش برف زیادی اومده بود و مدرسه ها هم تعطیل شده بود .من و نگار رفتیم بالا و بعد از یه کم گلوله پرت کردن تو سر و کله ی همدیگه به این فکر افتادیم که چرا تو سر و کله ی همدیگه بزنیم خب می زنیم تو سر خلق الله مگه خدا بنده هاش رو ازمون گرفته ؟ داشتیم پایین رو نگاه می کردیم دیدیم چندتا پسر جوون دارن وسط خیابون برف بازی می کنن یه کم به بخت خودمون لعنت فرستادیم که چرا تو این جامعه فقط پسرا حق شادی کردن دارن و ما نمی تونیم بریم بیرون    تو همین فکرا بودیم که یهو یه ویژگی خوب این محدودیت به ذهنمون رسید این که از این بالا هر چی شوت کنیم پایین همه به پسرا مشکوک می شن و می رن یقه شون رو می گیرن .در همین افکار شوم بودیم که یه دختر خانوم  سانتی مانتال با کفشای پاشنه 10 سانتی خرامان خرامان با هزار فیس و افاده نزدیک شد همون موقع به صورت کاملا تصادفی گلوله ی برفی ای که برای  روز مبادا(در اینجا بخونین موقع مبادا ) کاملا حرفه ای درست شده و آبش گرفته شده و سفت شده همونطور که گفته شد کاملا تصادفی دقت کردین کاملا تصادفی یعنی منو همدستم نگار هیچ نقشی دراین تصادف نداشتیما از دست یکی مون(ما همدیگه رو نمی فروشیم در اینجور مواقع داشتن شریک،جرم رو سبک تر می کنه و خداییش نمی دونیم کا ر کدوممون بود ) کاملا تصادفی لیز خورد و به طرز ماهرانه ای به فرق سر اون دختره اصابت کرد . ما هم موندیم که این گلوله برفی از کجا اومده مگه 2 دقیقه ی پیش دست ما نبود؟

 

 خلاصه دختر خانوم قصه ی ما با عصبانیتی که البته کاملا حقش بود بر گشت به طرف پسران نگون بخت و بهشون گیر داد که الا و بلاه کار شما بوده پسرا هم هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردن به دختره می خاستن بفهمونن که کار ما بوده اما دختره مثل آتیشی بود که باهیچی خاموش نمی شد و عین ضبط صوت داشت حرف می زد   منم فقط جلوی دهن نگار رو گرفته بودم که از خنده داشت می ترکید  بعدش پایین رو نگاه کردیم  دختره رفته  پسرا داشتن بالا رو نگاه می کردن  و از شدت خشم قرمز شده بودن چند لحظه بعد گلوله برفی بود که پرت می شد رو پشت بوم  . اگه این پسرا این همه پشت کار رو برای درس خوندن می ذاشتن الان هیچی جوون زیر دکترا تو مملکت نبود .

پی نوشت:نگار جان عزیزم دارم برات. قربونت برمُ من سیمم رو جویدم؟ به من چه سیمش پوسیده بود و وقتی کشیدمش قطع شد؟ چون سر گرم درس و مدرسه بودم نتونستم برم از مغازه ی کاملا نزدیک به خونه مون بخرم تازه الانم نگار رو خر کردم تا بره و برام بخره(نوش جون نگار جان تا دیگه به من نگی سیم می جوم.)البته تو فرشته ای ها(آخه ممکنه بازم خرید داشته باشم)

پی نوشت ۲ :این پست رو با کمک نگار نوشتم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:45  توسط نگار  | 

اولش باید از خودم بگم نه؟ خب اسمم نگاره. متولد ماه تیرم.رشته م تجربیه . هدفم فوق تخصص مغز و اعصابه.تو دبیرستان نمونه درس می خونم. ای بابا همه ش که راجع به درس شد. دوستام می گن یه خورده مغرورم اما زود جوش و خونگرم و اجتماعی م از شنا و تنیس خوشم می آد. از کار خونه متنفرم. آشپزیم  بر خلاف نگار خوبه.عاشق زرشک پلو هستم و معده م هنگ کرد از بس زرشک پلو خوردم از خورشت فسنجون هم متنفرم. نگار هم که دیگه جزیی از خونه ی ما محسوب می شه چون از دست اشکان کوچولو فرار می کنه و می آد بالانگار با بند و بساطش.کتابای اوشو و پائلو کوئلو  رو می خونم .عاشق کتاب شعرم.انشام هم خیلی خوبه. اتاقم درست بالا سر اتاق نگاره و قدیما هر وقت بی خوابی می زد به کله م یه طناب بر میداشتم و اگه می خواستم سنگ تموم بزارم یه دسته کلید وصل می کردم بهش و از پنجره تا کمر می رفتم بیرون طوری که بعضی وقتا مامانم  از ترسش پام رو می گرفت و می گفت کجا می ری؟ و  دسته کلید رو محکم می کوبیدم به شیشه طوری که صداش تو تموم  خونه می پیچید و نگار خواب آلود  کله اش رو از پنجره می آورد بیرون:

_چته این وقت شب؟

       ..._

 

 بگذریم. من و نگار راه و روش جغد ها رو پیشه کردیم.شبا بی خوابی می زنه به کله ممن و تا ساعت 3 بیدارم. یه خواهر دانشجو تو آمل دارم به اسم سحر و یه داداش 23 ساله و مجرد دارم به اسم حسین.رنگ های جیغ مثل صورتی و نارنجی م دوست دارم. هیچ چیز ی هم به اندازه ی گل رز سفید خوشحالم نمی کنه. به خاطر فشار درس ها هفته ای یه بار آپ می کنم ولی سعی می کنم در طول هفته نظرات رو بخونم و بهتون سر بزنم 

پی نوشت:با تشکر از دوست گلم نگار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:30  توسط نگار  |