یه روز سر کلاس نشسته بودیم. اونم چه کلاسی: زبان بود

... سر کلاس در مقادیر زیادی حوصله م سر رفته بود

. همینجوری بدون هیچ گونه هدف خاصی در کیفم رو باز کردم داشتم دنبال یه وسیله ی سرگرم کننده میگشتم که یهو یه شی گرد و نارنجی و آبدار و خوشمزه رو دیدم

. منم که از هر چی بگذرم از شیکم نمیتونم بگذرم

. یه نگاه به معلم بدبخت انداختم که داشت گلوش رو به خاطر ما پاره میکرد . زیر لب یه " لعنت بر شیطون" گفتم و در کیف رو بستم

. تموم سعی م رو کردم که به حرفای معلم نگون بخت یه کم توجه کنم اما زهر خیال باطل

. دیدم اینجوری نمی صرفه خیلی فسفر میسوزه من باید این فسفرا و انرژی رو برای کارای مفیدتر بزارم

... یه نگاهی به بچه ها انداختم و گفتم واقعا اینا دارن به درس گوش می کنن؟

چقد معلم حرف میزنه . میخواستم بهش با صدای بلند (بلکه همه از چرت در بیان) بگم فارسی حرف بزن جوابتو بدم چرا انگلیسی حرف میزنی؟

یهو دوزاری م افتاد که سر زنگ زبانی م نه وسط جالیز

... خلاصه دیدم اینجوری نمیشه باز دوباره در کیفم رو باز کردم و پرتغاله رو اوردم بیرون شروع کردم به پوست کندن . اصلا و ابدا حواسم نبود که یه حسی هست به اسم حس بویایی و ممکنه به طور کاملا تصادفی معلمه بوی پرتغال رو اسمشمام کنه

. حالا معلمه بخوره تو سرم بچه ها رو بچسب ما کلا ۴ تا دوستیم: من و فریبا و زهرا و سپیده. اعضای گروه مافیا

... سنگینی نگاه سه نفر رو احساس کردم. یه نگاهی بهشون انداختم و دیدم همه ای جورین:

. به هر کدوم یه پره از پرتغال رو دادم که ساکت بمونن

در واقع حق السکوت دادم (همون رشوه ی سابق) اونام شروع کردن به خوردن پرتغال. بوی پرتغال توسعه پیدا کرد و اون ردیفیا شروع کردن چپ چپ نگاه کردن

. نمیدونم اینا که تا دو دقیقه ی پیش کپیده بودن چرا یهو بیدار شدن؟

دیدم پرتغاله. باغ پرتغال که نیست اینجوری پیش بره به هیشکی هیچی نمیرسه

. شروع کردم به تیکه کردن هر پره... آخرش به هر کی یه تیکه از یه پره ی پرتغال رسید

. خلاصه بعد از گذشت یه ربع دیدم هر کی از تو کیفش یه پرتغال در اورده. پوست پرتغالا هنوز مونده بود

. دیدم معلمه پشتش به ماست. منم با یاسمن کار داشتم. کارمم خیلی واجب بود. داشت شکلات میخورد میخواستم بگم به منم بده

. یه تیکه پوست پرتغال انداختم طرفش... سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم شکلاتم رو میخوردم که یه لحظه سرم رو اوردم بالا و دیدم هوا بد نارنجیه

. بچه ها به طرز خری رَم کرده بودن!

از این طرف پوست پرتغال میرفت از اونطرف پوست پرتغال میومد. آخراش دیگه بچه ها پرتغال رو له میکردن و به صورت درسته پرت میکردن یه همدیگه

. خدا رو شکر بچه ها عکس العملشون سریع بود و تا معلم روش رو برمیگردوند به سمتمون هوا سفید میشد و همه با ظاهری مظلوم و درس خودن بهش نگاه میکردن

. معلمه دوباره پشتش رو میکرد به ما که بقیه ی درسش رو بده روز از نو میشد روزی از نو

...
پ.ن: اصلا فکر نکنین که من دوبار کیفم رو باز کردما . اگه این فکر رو کردن باید بگم سخت در اشتباهین
. اصلا به قصد زنگ زبان پرتغال اورده بودم وگرنه توی زنگ تفریح که صفایی نداره!
اینم میدونم که معلمه فهمیده بود ولی به رومون نمی اورد
. اخه خیلی معلم مهربونیه... این یکی از قشنگ ترین خاطره های دبیرستانه که هیچ وقت فراموشش نمیکنم 
پ.ن۲: عید همگی مبارک 