تبليغاتX
سپید

سپید

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 

خورشید گرد زعفرانی رنگش را بر روی گیسوانم می افشاند و تلالو خود را به نمایش می گذارد گوی آتشینی که قلب ابرها را شکاف داده و خود را طرح آن کرده عرصه ی بیکران آسمان از شرق تا غرب از شمال تا جنوب گواه پر کشیدن مرغابیان عشق است و آنگاه که دست مهربان روز در دستهای شب قرار می گیرد آن را به سمت دنیا سوق می دهد و روز خویش را از بازی سرنوشت برای دقایقی اندک محو می کند

 

 

شب که مظهر خاموشی ست از دیدن عظمت عشق قطره قطره اشک می ریزد, اشک شب بر روی گونه هایم سرازیر می شود تمام مسافت قلبم را می پیماید.  ماه روشنیش را برای نگریستن افزون می کند اگر ماه زیبایی عشق را نبیند از آتش دوری  آن می سوزد  و هرگز مانند مروارید نمی درخشد , پس آنگاه که ماه ناظر عشق شد درخشید.  نوازش باد هوا را مملو از عطر خوش نرگس می کند.

 

 

پروردگارا نمی دانم که چرا طبیعت با همه ی کرامتش در برابر عشق حقیر است  هر کدام از عظمت عشق درمانده اند از این شکوه لبریز   ا شک هستند تمام وجودم مالاما ل از حس پرکشیدن است . پروردگارا من بنده ی تو بنده ای که خودت او را خلق کردی بنده ای که هرگز نتوا نست چشما نش را برای دیدن حضور تو باز نگه دارد.

آری خدایا من همانی هستم که با همه ی غرور و خودخواهی خواسته هایم را از تو طلب کردم  اما این طبیعت قحار در برابر تو زانوی دنائت خم کرده برای حس کردن حضور تو سخاوتمندانه عمل کرده  آنگاه من که روحم با اندکی از روح تو آمیخته شده  در سیاهی شب های تار خلوت خویش گم گشته ام غرور سراپای  وجودم را فرا  گرفته  و دستهایش را بر روی بینایی قلبم گذاشته  و از باز کردن بال های طلا یی عشق مرا منع می کند و من هنوز معلق بین زمین و آسمانم بین اینکه عاشقم یا مغرور

 

 

و افسوس بر من که عشقم را با غرور مزین کرده باشم  . نه نمی خواهم  پروردگارا نمی خواهم آن گونه که قلمم بر کاغذ آورده, باشد نمی خواهم دست تاریک خاموشی بر سینه ام تقلا کرده باشد .

 

می خواهم مانند بیدی باشم که با وزش عشق به هر سویی روانه کردم.

 

خدایا پلک هایم را بر هم نهاده ام و صدایی  از اعماق وجود لبان سرخم را می گشاید  و فریاد می زند که بی عشق نمی تواند  آری حذر از عشق ندارد  اما غرور سنگ سارش می کند  و روحم از جدال  عشق و غرور در تلاطم است در جستجوی ماوایی ست  که آرامش سلب شده اش را باز گیرد  اما برای بار دیگر هم غرور اجازه نمی دهد

 

اکنون از تو می پرسم ای شنونده ی تمام سخنان وجودم  آیا هم اکنون غرور در وجودت رخنه کرده آیا دریچه ی قلبت را بر روی آن گشوده ای ؟ جایگاه عشق را متعلق به غرور کردی ؟  اگر اینگونه است,  به آسمان بنگر به ابر ها که در هر حالی برای به آغوش کشیدن ماه آماده است با دیدن ماه شروع به آواز خواندن می کند پس این گونه است که رعد به وجود می آید روز ها از غم فراق ماه قطره قطره اشک می ریزد پس این گونه است که شبنم درخشندگی خود را روی گونه هایت به نمایش می گذارد . آیا بس نیست  به اطرافت  به زمین به آسمان  به  گل به بارون و به خدا بیندیش  آنگاه است که عشق در وجودت جریان یابد.

پی نوشت: من و نگار با هم آشتی کردیم . البته از اولش سوتفاهم پیش اومده بود

پی نوشت ۲ :این یکی از انشاهامه ممنون می شم نظرتون رو در موردش بگین.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 19:53  توسط نگار  | 

یکی دو سال پیش برف زیادی اومده بود و مدرسه ها هم تعطیل شده بود .من و نگار رفتیم بالا و بعد از یه کم گلوله پرت کردن تو سر و کله ی همدیگه به این فکر افتادیم که چرا تو سر و کله ی همدیگه بزنیم خب می زنیم تو سر خلق الله مگه خدا بنده هاش رو ازمون گرفته ؟ داشتیم پایین رو نگاه می کردیم دیدیم چندتا پسر جوون دارن وسط خیابون برف بازی می کنن یه کم به بخت خودمون لعنت فرستادیم که چرا تو این جامعه فقط پسرا حق شادی کردن دارن و ما نمی تونیم بریم بیرون    تو همین فکرا بودیم که یهو یه ویژگی خوب این محدودیت به ذهنمون رسید این که از این بالا هر چی شوت کنیم پایین همه به پسرا مشکوک می شن و می رن یقه شون رو می گیرن .در همین افکار شوم بودیم که یه دختر خانوم  سانتی مانتال با کفشای پاشنه 10 سانتی خرامان خرامان با هزار فیس و افاده نزدیک شد همون موقع به صورت کاملا تصادفی گلوله ی برفی ای که برای  روز مبادا(در اینجا بخونین موقع مبادا ) کاملا حرفه ای درست شده و آبش گرفته شده و سفت شده همونطور که گفته شد کاملا تصادفی دقت کردین کاملا تصادفی یعنی منو همدستم نگار هیچ نقشی دراین تصادف نداشتیما از دست یکی مون(ما همدیگه رو نمی فروشیم در اینجور مواقع داشتن شریک،جرم رو سبک تر می کنه و خداییش نمی دونیم کا ر کدوممون بود ) کاملا تصادفی لیز خورد و به طرز ماهرانه ای به فرق سر اون دختره اصابت کرد . ما هم موندیم که این گلوله برفی از کجا اومده مگه 2 دقیقه ی پیش دست ما نبود؟

 

 خلاصه دختر خانوم قصه ی ما با عصبانیتی که البته کاملا حقش بود بر گشت به طرف پسران نگون بخت و بهشون گیر داد که الا و بلاه کار شما بوده پسرا هم هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردن به دختره می خاستن بفهمونن که کار ما بوده اما دختره مثل آتیشی بود که باهیچی خاموش نمی شد و عین ضبط صوت داشت حرف می زد   منم فقط جلوی دهن نگار رو گرفته بودم که از خنده داشت می ترکید  بعدش پایین رو نگاه کردیم  دختره رفته  پسرا داشتن بالا رو نگاه می کردن  و از شدت خشم قرمز شده بودن چند لحظه بعد گلوله برفی بود که پرت می شد رو پشت بوم  . اگه این پسرا این همه پشت کار رو برای درس خوندن می ذاشتن الان هیچی جوون زیر دکترا تو مملکت نبود .

پی نوشت:نگار جان عزیزم دارم برات. قربونت برمُ من سیمم رو جویدم؟ به من چه سیمش پوسیده بود و وقتی کشیدمش قطع شد؟ چون سر گرم درس و مدرسه بودم نتونستم برم از مغازه ی کاملا نزدیک به خونه مون بخرم تازه الانم نگار رو خر کردم تا بره و برام بخره(نوش جون نگار جان تا دیگه به من نگی سیم می جوم.)البته تو فرشته ای ها(آخه ممکنه بازم خرید داشته باشم)

پی نوشت ۲ :این پست رو با کمک نگار نوشتم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:45  توسط نگار  |