تبليغاتX
سپید

سپید

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

  

قطار می رود

 تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های قطار رفته

تکیه داده ام

                                                          قیصر امین پور

 

 

در نهایت سرور می خوام بهترین شادیم رو با همه ی شما تقسیم کنم ...واقعا نمی دونم به خاطر این موهبت الهی چطوری شکرگزار باشم ...یعنی تموم شد ...وای سپاسگزار تو را ای بار پروردگار هستی که  وجود مرا مالامال از شعف کردی ....و امتحانات مرا با هزار حرص و آز به پایان رساندی ...

 

متن بالا رو زیاد جدی نگیرین این ها به خاطر یه سری مشکلات و اختلالات مغزیه که من باهاش دست و پنجه نرم می کنم . حالا هرکی ندونه فکر می کنه که من چقدر از درس متنفرم.

 البته  زیاد نمی شه به این خوشحالی دامن زد چون من از 24 تیر بازم به مکتب می رم و آغاز روزهای خر زدنه .

اما مصرانه می خوام این مدت رو با نوشتن و طراحی و سه تار پر کنم دلم نمی خواد فقط خودمو سرگرم درس کنم . دیشب نشستم و همه ی نوشته هامو خوندم هر روز بیشتر به این پی می برم که چقدر متنامو و نوشتن رو دوست دارم. یه متن به اسم مادر دارم که روز مادر براتون می زارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:48  توسط نگار  | 

 

                         

Ø      بال هایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم .تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی  .

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم .انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :راستی ,چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید,اماباز هم خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی ست .انسان دیگر نخندید.انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور, یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگر را هم می شناسم که پرزدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هردو برای تو بود, اما تو آسمان را ندیدی .

راستی عزیزم : بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!

 

 

 

 

 

Ø      تو رفته ای و گلها هنوز نمی دانند

                                   که می خندند

ستاره ها

                                  که چشمک می زنند

و شاخه ها

                                 که در باد می رقصند

تو رفته ای و ابرها نمی دانند

                                که نمی بارند

و سنگ ها 

                                که نمی گریند

تو رفته ای و جهان گیج است

              گیج که تا هنوز نمی دانند

 

 

 

 

 

 

Ø      وقتی....

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت

 من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

وچه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است,

مثل تنها مردن!

                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:35  توسط نگار  |