چشمانم را گشودم . جای جای اتاق را نظاره کردم آنجا کجا بود؟ پروردگارا من در کالبد چه کسی قرار گرفته ام؟مادرم کیست؟ وظیفه ام در این دنیا چیست؟دقیقه هایی در تفکر سپری کردم .تااینکه زنی روربه رویم قرار گرفت اولین باری بود که به او نگاه می کردم .او که بود؟
به چشمان زیبایش نگریستم در اعماق چشمانش پاکی موج می زد و در چهره ی شادابش مظلومیت را یافتم . پروردگارا چشمانم یارای دیدن فرشته ای نورانی چون او را نداشت خدایا گویا او همان فرشته یست که صحبتش را کردیم همانی که بالهای نیلگونش را می گشاید تا از من محافظت کند.تا به من لبخند بزند عشق بورزد و واژه ی عشق را بیاموزد و همراه من برای بازگشت نزد تو باشد. پروردگارا به یاد دارم وقتی که برای سفر آماده می شدم از تو خواستار نام او شدم و تو گفتی نام او اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا زنی ! طنین صدایش در فضای تهی قلبم پیچد : مادر .
آری او مادر بود. مادری که نامش بهترینها را تداعی می کرد . مادری ابستن که در ریگزار های تنگ و تاریک زندگی خود وپاره ی وجودش به سوی افسانه های آسمانی افسون شده است .تا با عروجش دری بگشاید به روی چشمان کودک خود از فراق پروردگارش. مادری که نه ماه انتظارم را کشید مادری که با لب های خندان از من استقبال کرد مادری که دستانم را در دستان لطیفش قرار داد وبه من راه رفتن را آموخت و اکنون دستانم را گرفته و مرا از گذرگاه تاریک زندگی عبور می دهد و در دست اندازها مرا به آغوش گرم خود می گیرد تا بر زمین نیفتم .
به جاست اوکه همچون الهی ایثارست در این موعد زیبا بسی اکرامش داریم .
![]()
![]()
![]()
