سرم خیلی شلوغه
... ساعت 6 داغون و نفله و جنازه می رسم خونه و راه به راه می رم تو تختم
... خوابیدنم با خودمه ولی بیدار شدم با خداست ... طبق شواهد به دست اومده و نظر خواهی ای که از دیگران کردم من نمی خوابم بلکه به عالم ملکوت می پیوندم
و بعدش دوباره پا به این دنیای خاکی می زارم... من بیدار شدنم یه کم از نگار خشونت بارتره
... یعنی با لگد و اینجور چیزا بلند می شم
و تازه اگه طرف صبر ایوب داشته باشه و اعصاب پولادین
...
بعد از این که بیدار می شم باید بشینم بلانسبت خر درس بخونم و تازه تموم نمی شه
و باید ساعت 3 و 4 صبح بیدار شم و بقیه ی درسام رو بخونم
... نمی دونم رشته م تجربیه یا ریاضی؟ بابا بچه های ریاضی کمتر از ما فیزیک کار می کنن. خورد و خوراک عین آدمیزادم که ندارم. وعده های غذایی م دور از آدمیزاده ... توی زنگ تفریح که اصلا وقت نمی کنم چیزی بخورم.. بابا کارای مهمتری دارم
... من تقلب ننویسم کی بنویسه
؟ این میزا که نمی شه سفید بمونه
... در کل توی روز یه وعده غذا می خورم... صبحونه که تعطیل... ناهارم که توی مدرسه م و در حال نوشتن تقلب روی میز... ساعت 4 و 5 که می رسم خونه( خدا رو شکر ساعت رسیدن خونه م
هم که متغیره معلوم نیست کی می رسم خونه...) شاید شاید یه غذایی نیمچه غذایی بخورم.. شام هم که تعطیل
...
حالا بگذریم خیلی ناله شد این پستم
....
دیگه این که اصلا وقت سر زدن به کسی رو ندارم یعنی الان که اومدم کامپیوتر رو روشن کردم داشتم نیم ساعت این گرد و خاک و گل و شن و ماسه (یکی من رو بگیره دارم زیادی کولی بازی در میارم
) رو از روی کامپیوتر پاک می کردم
... اصلا وقت ندارم بیام... پس شرمنده اگه به کسی سر نزدم... دلم برا همه ی وبلاگا تنگ شده
. از این به بعد هم سعی می کنم بیشتر بیام.
حالا این برنامه ی زمان معمولی م بود
الان که وقت امتحاناس امتحان رو می دم و میام خونه
. با اینا حال بازم بلانسبت جنازه م
.
چندینتا از امتحانامو دادم ولی زیاد راضی نیستم
دیگه نمی دونم چه جوری درس بخونم
. به قول معلمام باید کرم کتاب بشم و توش بلولم
یا این که کتاب رو بجوم
. مث قضیه ی دینی شده. من درس دینی م رو دوست دارم. با این که باید تا شماره ی صفحه ها و فهرست رو حفظ کنیم اما خوشم میاد و هر موقع معلمه ازم یم پرسه بچه ها م گن: نگار کتاب رو جویدی؟ تفش کن
یه خبر خوشحال کننده قصد دارم کل حافظ رو حفظ کنم
الانم یه کمی ش رو حفظم
یعنی حدودا جز 1 و 2 ... آهان اون قرآن بود که جز جز بود
حافظ ترتیب خاصی نداره
...
این یکی از شعر هایی که حفظ کردم و خیلی خیلی قشنگه
البته این نظر منه
:
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که بایار چه کرد
