تبليغاتX
سپید - پرتغال

سپید

تا شقایق هست زندگی باید کرد

یه روز سر کلاس نشسته بودیم. اونم چه کلاسی: زبان بودnerd ... سر کلاس در مقادیر زیادی حوصله م سر رفته بود yawn . همینجوری بدون هیچ گونه هدف خاصی در کیفم رو باز کردم  داشتم دنبال یه وسیله ی سرگرم کننده میگشتم که یهو یه شی گرد و نارنجی و آبدار و خوشمزه رو دیدمdrooling. منم که از هر چی بگذرم از شیکم نمیتونم بگذرمdancing. یه نگاه به معلم بدبخت انداختم که داشت گلوش رو به خاطر ما پاره میکرد . زیر لب یه  " لعنت بر شیطون" گفتم و در کیف رو بستمnot talking. تموم سعی م رو کردم که به حرفای معلم نگون بخت یه کم توجه کنم اما زهر خیال باطل . دیدم اینجوری نمی صرفه خیلی فسفر میسوزه من باید این فسفرا و انرژی رو برای کارای مفیدتر بزارم rolling on the floor... یه نگاهی به بچه ها انداختم و گفتم واقعا اینا دارن به درس گوش می کنن؟surprise چقد معلم حرف میزنه . میخواستم بهش با صدای بلند (بلکه همه از چرت در بیان) بگم فارسی حرف بزن جوابتو بدم چرا انگلیسی حرف میزنی؟ thinking  یهو دوزاری م افتاد که سر زنگ زبانی م نه وسط جالیز big grin... خلاصه دیدم اینجوری نمیشه باز دوباره در کیفم رو باز کردم و پرتغاله رو اوردم بیرون شروع کردم به پوست کندن . اصلا و ابدا حواسم نبود که یه حسی هست به اسم حس بویایی و ممکنه به طور کاملا تصادفی معلمه بوی پرتغال رو اسمشمام کنهnot talking . حالا معلمه بخوره تو سرم بچه ها رو بچسب                                                                                     ما کلا ۴ تا دوستیم: من و فریبا و زهرا و سپیده. اعضای گروه مافیا raised eyebrow... سنگینی نگاه سه نفر رو احساس کردم. یه نگاهی بهشون انداختم و دیدم همه ای جورین: .  به هر کدوم یه پره از پرتغال رو دادم که ساکت بمونن در واقع حق السکوت دادم (همون رشوه ی سابق) اونام شروع کردن به خوردن پرتغال. بوی پرتغال توسعه پیدا کرد و اون ردیفیا شروع کردن چپ چپ نگاه کردنwhistling. نمیدونم اینا که تا دو دقیقه ی پیش کپیده بودن چرا یهو بیدار شدن؟thinking دیدم پرتغاله. باغ پرتغال که نیست اینجوری پیش بره به هیشکی هیچی نمیرسه . شروع کردم به تیکه کردن هر پره... آخرش به هر کی یه تیکه از یه پره ی پرتغال رسید hee hee. خلاصه بعد از گذشت یه ربع دیدم هر کی از تو کیفش یه پرتغال در اورده. پوست پرتغالا هنوز مونده بود dancing. دیدم معلمه پشتش به ماست. منم با یاسمن کار داشتم. کارمم خیلی واجب بود. داشت شکلات میخورد میخواستم بگم به منم بده bring it on. یه تیکه پوست پرتغال انداختم طرفش... سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم شکلاتم رو میخوردم که یه لحظه سرم رو اوردم بالا و دیدم هوا بد نارنجیه surprise. بچه ها به طرز خری رَم کرده بودن! big grin از این طرف پوست پرتغال میرفت از اونطرف پوست پرتغال میومد. آخراش دیگه بچه ها پرتغال رو له میکردن و به صورت درسته پرت میکردن یه همدیگه . خدا رو شکر بچه ها عکس العملشون سریع بود و تا معلم روش رو برمیگردوند به سمتمون هوا سفید میشد و همه با ظاهری مظلوم و درس خودن بهش نگاه میکردن . معلمه دوباره پشتش رو میکرد به ما که بقیه ی درسش رو بده روز از نو میشد روزی از نو ...  

پ.ن: اصلا فکر نکنین که من دوبار کیفم رو باز کردما . اگه این فکر رو کردن باید بگم سخت در اشتباهین. اصلا به قصد زنگ زبان پرتغال اورده بودم وگرنه توی زنگ تفریح که صفایی نداره!  اینم میدونم که معلمه فهمیده بود ولی به رومون نمی اورد . اخه خیلی معلم مهربونیه... این یکی از قشنگ ترین خاطره های دبیرستانه که هیچ وقت فراموشش نمیکنم

پ.ن۲: عید همگی مبارک  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:44  توسط نگار  |